تبليغاتX
گنگ آباد

در كلاس بودم ولي انگار نبودم . تمام فكرم در آن دورها بود . بود و نگاهم مي كرد و چشمانم نمي ديد و هاله اي از دود و مه در اطرافم پديدار بود . دنيا را به دنيا مي دادم و دستم را بر روي كاغذ كاهي رو به رويم مي كشم و قطره هاي خون كه به روي كاغذ مي چكد را تماشا مي كنم . اين بود تمام دنياي من كه قطره مي شد و بر روي كاغذ مي چكيد و در كلاس بودم و انگار نبودم . آن دور ها بود . صدايش مي كردم و صدايم پژواك مي شد و بر مي گشت و به گوشم مي نشست و صدايي آشنا به گوشم مي گفت : كمك . و كمك مي خواست انگار و فرياد زدم ، بلند فرياد زدم ، از ته دل فرياد كشيدم : من اينجام ، صدا از من دور شد و صدايي آشنا به گوشم نشست و گفت من اينجام ، اميد وار شدم . يعني به غير از من در اين هاله ي تو در توي مه كس ديگري هم بود . در دلم نوري به پا خواست ، نوري كه انگار مه را كنار مي كشيد و به بيرون مي انداخت ، يعني كه بود ؟ كه مرا صدا مي كرد ؟ فكرم كار نمي كرد و از كار افتاده بودم و فقط كنجكاو ديدن آن كسي كه آن  طرف است و صدا مي زند ، بودم . هوف ... ! هيچ صدايي نبود و در كلاس بودم و كلاس خالي و بزرگ و وسيع و فقط آن ته يعني آن سر ، كنار در ورودي يا خروجي تخته سبز رنگي بود كه با خطي زشت نوشته شده بود ... نمي دانم چه نوشته بود ، فاصله ام زياد بود . آن قدر كه اصلا مشخص نبود چه ، ولي به چشمم خيلي بد خط مي آمد و قدم هايم را دو تا يكي كردم تا برسم به ته كلاس نه ! به سر كلاس . از اين كلاس كه بوي گه مي داد و صداي وز وزي كه تمامي نداشت ، نمي دانم از اين مهتابي هاي بالاي سرم بود يا از چي ، ديوار بود و ديوار بود و تخته ي سبز رنگ كلاس كه با خط زشت و بد تركيب رويش نمي دانم چه نوشته بودند ولي نوشته بودند و اين صداي لعنتي كه روي اعصابم رژه مي رفت و داد مي كشيد و عرعر مي كرد ، اَه ... ، اينجا كجاست ؟ هوف ... ! مي دوم ، مي دوم به سمت در به سمت دري كه الان اسمش خروجي است به دري كه من را از اينجا بيرون كند و وقتي برم بيرون داد مي زنم و فرياد مي كشم ، بايد برم ، مي دوم ، سراميك هاي رگه دار از زير پايم به سرعت مي گذشتند و در سرعت مشخص نبود خط هايي كه سراميك هاي سي در سي سانتي را به هم پيوند ميداد و يادم آمد ، توي اين خر خري يادم آمد كه وقتي بچه بودم مي ترسيدم كه پايم را روي اين خط ها بگذارم ، مي ترسيدم زير پايم خالي شود و برم پايين و ايستادم ، نفسم بند آمده بود . نفسم بالا نمي آمد . به ته كلاس نه ! به سر كلاس نگاه كردم هيچ تغييري نكرده بودم ، انگار نه انگار كه اين همه دويدم ، مگه مي شد ! هرچي دويده بودم انگار ندويده بودم . هوف ... ! من كجام . چرا صداي اين مهتابي هاي لعنتي قطع نمي شه . به بالاي سرم نگاه كردم ، انگار سقف از من آرام آرام  دور مي شد و ديوار هاي كنارم از من فاصله مي گرفت ولي تخته سبز سر جايش بود و نمي دانم چرا هر كاري مي كردم نمي توانستم پشت سرم را ببينم . ديوار سفيد كنارم دور مي شد و دور مي شد و انگار سايه مي افتاد يا از دوري به سياهي مي رفت ، كم رنگ مي شد ، بي رنگ مي شد ، ديگر اصلا ديده نمي شد . هوف ...‌! به تخته نگاه كردم ، تمركز مي كردم تا چشمهاي كور شدم ببيند روي تخته چي نوشته شده بود ولي نمي ديدم . لحظه اي احساس كردم به سمت پايين مي روم ، مي روم پايين و تخته سبز رنگ هم با من پايين مي آمد و كجا مي رفتيم ؟ ، اين ديگر آخرش بود و مهتابي هاي بالاي سرم كه از من دور مي شد و از دوري به تاريكي مي رفت ، فقط آن ته نوري بود كه من نمي ديدمش ديگر و تاريك شد ، داشت سرد مي شد و ديگر ديواري اطرافم نبود و فقط تخته ي سبز رنگ رو به رويم كه كنارش دري بود كه نمي دانم چه حكمي دارد ، ورود يا خروج ؟ هوا داشت سرد مي شد ، كنجكاو بود ببينم پشت سرم چيست ؟ نمي شد ، هرچه كردم نمي شد و اي واي كه چقدر سرد مي شد . هر لحظه كه مي گذشت دماي هوا انگار ده درجه ، ده درجه پايين مي آمد و سرد بود و سرد بود ولي هر چه ها مي كردم بخاري از دهانم بيرون نمي آمد و دهانم نيمه باز مانده بود و انگار مدت زمان زيادي بود كه نيمه باز بود ، نفس مي كشيدم ولي دهانم باز يا بسته نمي شد و بخاري توي اين هواي سرد بيرون نمي آمد و هر چه فكر مي كردم ديگر مغزم كار نمي كرد و خيلي وقت بود فكر نمي كردم و خيلي وقت بود از كار افتاده بودم و انگار خيلي وقت است كه مردمك چشمانم حركت نمي كند . هووووف ... و خيلي وقت است كه من مرده ام .  

دستگيره در را پايين مي كشم و از اين كلاس خارج مي شوم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:25 توسط آقای گنگ |

وقتي شروع شد ، آدم ها خواب بودند ، ساعت ها عقب بودند ، و در تمام مدت اصلا سر وقت نبودند ، مثل خودم ، ساعت اتاقم كه فقط در حال چرت زدن بود ،‌گاهي اوقات تلنگري مي خورد و راهي مي رفت ولي اما ... ، ساعت مچي من هم كه هروقت بهش نگاه مي كردم متوجه مي شدم كه اين ساعت هم برايم ساعت بشو نيست . از وقتي شروع شد ، من هم شروع كردم به دويدن و دويدم ، جوري كه انگار چند سگ هار دنبالم هستند و من ازشان فرار مي كنم ، كه نمي كردم ، كه تمام مدت دويدنم لبخند بر لب داشتم ، چون خوش مي گذشت برايم . خوب گذشت ، با سختي گذشت ولي دوستش داشتم ، يك سال گذشت ، گاهي ياد دوراني مي افتادم كه از فرط بيكاري آرزو مي كردم اينقدر كار سرم خراب شود كه وقت سر خاراندن نداشته باشم ،‌همين هم شد ، از اولين روزهاي سال ،‌شروع كردم به نوشتن ، الان كه فكر مي كنم ، عجيب مي نوشتم و ديوانه وار مي خواندم و فيلم ! فيلم هاي رنگارنگ را صحنه به صحنه ورق مي زدم و در ذهنم تحليل مي كردم . اين بود كه خوش گذشت ، فيلم به معناي يك حرفه و يك كار بود برايم نه تفريح . وقتي در چند فيلم كوتاه نامم به عنوان نويسنده درآمد و اين ور و آن ور تعريف شنيدم گفتم خودم هم بسازم ، ساختم ، خيلي ها دوست داشتن و تعريف كردن و خيلي ها هم نه ...
خوشحال و سرخوش ، در روزهايي كه نمي دانم چرا برايم هيچ چيز جز فيلم و فيلمنامه و سينما اهميت نداشت ، بي خيال همه چيز بودم و روزهاي سردم را با يك ليوان چاي داغ در دست و خواندن چرك نويس هاي تلنبار شده در وسط هال خانه كه ديگر اسمش را گذاشته ام اتاق كار و فكر كردن به ادامه ي فيلمنامه اي كه در دست داشتم ، مي گذراندم . همين .... از وقتي كه شروع شد ، دويدم تا همين چند روز پيش كه بالاخره جايزه بهترين فيلمنامه را در يك همايش معتبر گرفتم تا به خودم و به خيلي ها ثابت كنم كه ...

سال نود سالي بود كه ساعت ها خواب بودند و من خيلي از شبها بيدار بودم و خيلي خودكار ها جوهرشان را به ورقم باختند ... اين سال بهترين سال عمرم  بود ... خدا را شكر .

پينوشت 1 : سال نو سپيد
پينوشت 2 : اين پست به هيچ وجه قصد تعريف از كسي را نداشت فقط مي خواستم سال 90 برايم در گنگ آباد ماندگار شود .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:43 توسط آقای گنگ |

 

حریص كام آخر سيگارم
تلو تلو خوردن در بد مستي
سرم گيج مي رود به دور آسمان
دور مي خورم
دور مي زنم به دور خورشيد
خورشيد خانوم با من باش
تا دور بزنم به دورت همچون
بادي كه ابر مي شود و هذيان مي گويد

حريص كام آخر سيگارم
در آغوش مي كشم تو را
از گرما
حرص مي زنم براي طعم تلخ سيگار
بر لبانت
به دورت حلقه مي كنم دستانم
با آه و ناله و آخ
و آخر مي دوم پي ات ...

حريص كام آخر سيگارم
در مستي دستانت را به دور گردنم حلقه مي كنم
ميرقصيم ، به دور هم مي گرديم
به آسمان سفر مي كنيم
و ستاره اي ميخكوب مي شوم كنارت
          خورشيد خانوم من !

حريص كام آخر سيگارم
هذيانها را نوشتم برايت
به يادگار باشد
شايد ، برايت
به داني
كه حريص بوسيدن لبانت هستم امروز

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:43 توسط آقای گنگ |

۱ پسركم يه ماهه كه روي تخت افتاده ، چقدر لاغر شده ، چقدر ضعيف شده ، جون به بدن نداره ، رنگش مثل گچ ديواره ، و كارش شده از روي تخت به بيرون پنجره نگاه كردن و شمردن كلاغ هاي توي آسمون و روز و شب رو به هم گره زدن . دكترا گفتن ديگه حالش خوبه و فقط بايد استراحت كنه و داروهاشو به موقع بخوره ، الان يه هفته هست كه آوردنش تو بخش و رضايت دادن كه مي تونه مرخص بشه  اما ...

بهش قول دادم ازاينجا كه درومديم باباش براش يه دوچرخه بخره ، تنها راهي بود كه مي تونستم آرومش كنم تا ديگه بهونه نگيره .... از اين بدتر باباشه ، وقتي بهش گفتم همچين قولي دادم انگار دنيارو گذاشتم روي دوشش ، يه نفس عميق كشيد و طبق معمول به يه گوشه خيره موند ....

۲ پشت شيشه نشسته و با لبخندي كه آدامس مي جود ، نگاهم مي كنه . لبخندش را دوست ندارم ، خم مي شم و از محفظه ي نيم دايره شكل شيشه مي گم : خانوم چي كنم ؟ با انگشت سبابش عينكش را روي بيني اش بالا مي بره و مي گه ، با لبخند مي گه ، با خنده مي گه ، با قهقهه مي گه ، حالم بهم مي خوره از گفتنش : آقاي محترم ، صد بار كه يه چيزو نمي گن ، برو فيشت رو پرداخت كن ، بيا ، ترخيصش كنم

۳  مرد ميانسال سيبيلو ،‌روي پله هاي ورودي بيمارستان ايستاده و سرش را روي ديوار مرمري تكيه داده و در مشتش يك كيسه پر از دارو و يك دستمال يزدي گره خورده که داخلش پول است !

 مرد به خيابان و آدم هاش زل زده  ...  

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11:24 توسط آقای گنگ |

 

می چرخند

مي چرخند

مي چرخند

مي رقصند

دانه هاي برف

در پيچش چرخه ي میم ، بزرگترين ميدان شهر

همچو رقاصه اي برنا

با طمانينه ي باد

در آسمان سفيد شده ، اين سياه برزن

مي رقصند ، مي رقصند

                                و مي بارند

 

پینوشت : هوا برفیه !

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 22:40 توسط آقای گنگ |

روز ها می گذرند

دستانشان را بهم می گیرند و می کشند

گذر می کنند از گرما از سرما

تا فصل ها را بهم گره بزنند

یک روز ٬ دو روز ٬ سه ماه

یک فصل

به سال می کشد

سال را می گذراند

چشمانت را باز می کنی ٬

هزار شب می گذرد

از آن شب که زنگ ها به صدا درآمد  و تو آمدی

وبا آمدنت مشق عشق دادی

و مرا با یک دنیا ستاره آشنا کردی 

که در آسمان می درخشید و من نمی دیدمش

هزار شب گذشت

خاطراتت برایم زنده اند٬ مثل برگ گل

که در گلدان اتاقم ٬ پشت پنجره نشسته و چشم به خیابان فرعی دارد

می بینمت ٬ خندان

مثل همیشه مهربان

و من عاشق این زیبا خلق شده ی خداوندی هستم

که در دلم آتش دوست داشتن را شعله ور می کند

.... هیس !

صدای قلبم را بشنو

به تو سلام می دهد ٬ با ریتمی ناآرام

نا آرام ٬ نا آرام ٬ ناآرام ٬ ناآرام

می شنوی ؟

زیباست ٬ خیلی زیباست

دستانت ٬ نگاهت که همچو کودکی خردسال طلب محبت می کند

اما من ...

فقط همین را بشنو از من

دوستت دارم

شازده کوچولویی هستی برای سیاره ی کوچک من

که فقط قدر نوشیدن یک استکان چای مهلت دیدنت را دارم

چایم را نمی خورم

منتظرت می مانم

که بیایی ...

 

پینوشت : ۱۰۰۰ روز !

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 17:41 توسط آقای گنگ |

زیر چتر زرد رنگم که یادگاری از یک عزیز است ٬ ایستاده ام و با چشمانم قطره قطره ٬ قطره های باران را می شمارم . خیلی سال پیش بود . صبح ٬ در کوچه ای که به مدرسه ختم می شد ٬ می رفتم . دستانم داخل جیب و کلاه کاپشنم روی سرم ( اون موقع چتر زرد رنگ نداشتم ) ٬ بچه های مدرسه از ترس خیس شدن و سرما نخوردن به دو داخل مدرسه می شدند و من آرام آرام در حرکت و از زیر کلاه قطره های باران را می شمردم .

- میبینم که از بارون خوشت میاد

مدیر مدرسه بود که انگار می دوید  ٬ فکر کنم بهم تیکه انداخت ٬ نگذاشت بگم خیلی ٬ چون رفته بود . تو دلم گفتم : آره ٬ خیلی بارون رو دوست دارم .

  • اگر تو این روزای بارونی ٬ پسری رو دیدید که زیر چتر زرد رنگش ٬ قطره های بارون رو می شمره٬ شک نکنید که اون دیوونه منم !
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 22:34 توسط آقای گنگ |

تپش قلب داشت . صداي تپش قلبش آن قدر بلند بود كه كل خانه را صدا برداشته بود . بسيار كلافه بود ، نمي دانست چه كار بايد بكند تا كمي از اين اضطراب و دلهره كم شود . مگر چه روزي در انتظارش بود؟  يك روز معمولي ، ‌مثل روز هاي قبل ،‌ كه هيچ اتفاق خاصي پيش رو نبود . مثل هميشه ، ‌دانشگاه و درس و كلاس و استاد و اخم و تخم و همكلاسي و بوفه دانشگاه ،‌ تك به تك از جلوي چشمانش عبور مي كردند . به روي شكم روي تختخوابش ،‌خود را به خواب زده بود و او بايد آماده رفتن مي شد ، از جايش برخاست . سلانه سلانه به دستشويي رفت و با صورت خيس و چشمان خواب آلود و موهاي خيس و شانه خورده بيرون آمد و با لباسش ، خيسي دستش را خشك كرد وبه آشپزخانه رفت . مثل هميشه كتري مي جوشيد و قل قل مي كرد و فقط او بايد قوري شيشه اي را از چاي و آب جوش پر مي كرد تا چاي صبحش حاضر شود ، مثل هميشه تنها بود ، ‌مثل هميشه همه قبل از اينكه او بيدار شود ، قبل از اينكه بگويد من تا صبح بيدار بودم و صداي تپش قلبم و اين دلهره ي الكي و لعنتي نذاشت يك خواب خوش داشته باشم ، همه رفته بودند و او تنها بود ، سعي مي كرد به بيرون از خانه فكر نكند ، سعي مي كرد جوري وانمود كند كه اعتماد به نفس بالايي دارد ، قوري را روي كتري گذاشت و به سمت اتاقش رفت ، انگار در اتاق بمب تركيده باشد به سختي توانست لباسش را پيدا كند ، ‌لباس را پوشيد و خود را جلوي آينه برانداز كرد ،‌موهايش هنوز مرطوب بودند ، سعي كرد آنها را با شانه بنفش رنگ مرتب كند . ولي انگار نه انگار ، ‌هيچ تغيير حالتي ندادند . روي لباسش لكه اي بود كه نمي دانست از كجا آمده ولي چند هفته اي مي شود كه مهمان لباسش است و صبح به صبح از خود مي پرسد اين لكه از كجا آمد و بعد پاسخ مي دهد يادم باشد شب لكه را ناپديد كنم و شب يادش مي رود و فردا صبح دوباره لكه را مي بيند و صداي قلب ،‌رعشه بر جانش مي اندازد ، ‌گويي مي خواهند جانش را بگيرند ،‌در آينه به خود نگاه مي كند به چشمانش كه با آن م‍ژه هاي بلند براي خود سايه باني درست كرده اند و به خود مي گويد : « آخه چه مرگته ى مگه چيه ؟ امروزم مثل هر روز گورتو گم مي كني ميري ، مياي ديگه ، مگه اونجا چه خبره !؟ » هيچ جوابي نداشت ، حالت تهوع عجيبي داشت ،‌انگار راستي راستي حالش بد است ، به سمت دستشويي دويد ،‌در را باز نكرده خود را وسط دستشويي پرتاب كرد و از آنجايي كه چند شبي در خانه شان از شام خبري نبود به چند اوق زدن رضايت داد . در آينه دستشويي خود را نگاه كرد ، چشمانش اشك زده و قرمز شده بود با خود مي گفت :‌ چه مرگته ! ... همانطور كه خيره به آينه بود ، پيش خود گفت :‌« اصلا امروز نرم دانشگاه ، برم كه چي شه ؟ از سلامتيم مهمتر نيست كه ... آره نمي رم » با صداي بلند و بعد از يك لبخند تمسخر آميز گفت :‌ » بچه شدي ؟ پاشو برو ... اين كارا يعني چي ؟ » و صداي تپش قلب بود كه اين بار بلند تر از هميشه و با هر تپش او را در جايش تكان مي داد ،‌دستش را مشت كرد و پشت به آينه به ديوار مي كوبيد و مي گفت : « اَه .. اَه ... من بايد برم ، من مي تونم » . در آشپزخانه ، پشت ميز ناهار خوري نشسته بود و به بخاري كه از ليوان دسته دار زرد رنگش بلند مي شد نگاه مي كرد و يادش آمد در جايي خوانده بود ،‌براي درمان استرس خوب است چاي شيرين بخورد ، او صبحانه هميشگي اش يك ليوان چاي و چند حبه قند بود ، تصميم گرفت براي در مان دلهره اش چايش را شيرين كند ، ‌شكر پاش را روي ليوان گرفت تا چاي شيرين تحويل بگيرد ، از جايش بلند شد ، قاشق چاي خوري را كه روي سينك ظرف شويي بود برداشت و در ليوان شروع به هم زدن كرد ،‌ليوانش را به دست گرفت ، فوت كرد و جرعه اي نوشيد ، چاي شيرين شده بود ، ‌بيشتر از آن شيريني هميشگي ،‌اينقدر شيرين كه به تلخي مي زد و صداي تپش قلب كه امانش را بريده بود ،‌چايش را نخورده بيرن ريخت و به سمت اتاقش رفت ، در چهره اش بي حالي موج مي خورد و حالت تهوع كه ديگر برايش عادي شده بود ، ‌كيفش را برداشت خود را در آينه اتاقش نگاه كرد و در دل گفت : « نرم ... بشينم خونه استراحت كنم » بعد بلند گفت : « نه بابا ، چيزي نيست ، همينكه از خونه درام ، همه چي يادم ميره ، كافيه باد به صورتم بخوره » از اتاقش بيرون آمد ،‌كيفش را زمين گذاشت و روي مبل ولو شد و پايش را روي ميز دراز كرد ، در دلش گفت : « بي خيال نمي رم ، حالا درسش كه چيز مهمي نيست ، اصلا اين كلاسو نميرم ، كلاس بعدي ميرم » كمي حالت تهوع داشت ، از جايش بلند شد و به سمت يخچال رفت و شيشه آب را برداشت و همينطور سر كشيد ، انگار كه يك تصميم جدي گرفته باشد . مصمم به خود گفت : « اينطوري نميشه بايد برم ! » كيفش را برداشت و از خانه خارج شد ، كفشش را پوشيد و زيپ كيفش را باز كرد و عينك آفتابي اش را در آورد ،‌پله ها را يك به يك پايين آمد ، احساس مي كرد چقدر قدرتمند است وبا اراده ، كه توانسته بر خود چيره شود ، از خانه خارج شد و عينكش را به چشم گذاشت . مقتدرانه از سنگريزه هاي آسفالت زير پايش مي گذشت وبه جلو مي رفت و سرود پيروزي مي خواند ،‌صدايي آشنا كل وجودش را درهم شكست ، صداي تپش قلبش ، رعشه اي تازه بر هيكلش بود . و تصاويري از كلاس و درس و بحث و دوستش كه ليوان پلاستيكي يخ در بهشت را دستش گرفته بود و دنبال او مي دويد و ليوان شكست و ته مانده يخ در بهشت روي لباسش نشست و صداي خنده كلي آدم در حياط بزرگ دانشگاه و صداي قلب كه او را مغلوب كرده بود و همانطور پيروزمندانه  ، شكست خورد و راهي كه رفته بود را بازگشت به سمت خانه و مدام با خود زمزمه مي كرد : « خاك بر سرت به هيچ دردي نمي خوري ... هيچي نيستي » صداي تپش قلب ديوانه اش كرده بود . عينكش را از چشمش برداشت ، در خانه را باز كرد . و او با چهره اي مغموم و رنگ پريده داخل خانه شد .

 

پينوشت : پنجشنبه است !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:55 توسط آقای گنگ |

 اولين بازي ، مسابقات فوتبال نوجوانان بود . منم تو تيم بودم ، خوب يادمه خيلي ذوق مي كردم . از نظر سني از همه بازيكناي تيم كوچكتر بودم  اينقدر كه ،لباسي كه برام گرفته بودند ، همون لباس قرمز رنگ شماره 11 كه هنوز دارمش ، برام يك سايز بزرگتر بود . اينجور بازي ها كه تماشاگر نداشت اون هايي هم كه اومده بودند از آشناهاي بازيكن ها بودند. اما مطمئن بودم اين وسط من تنهاي تنهام چون تو خونه به هيچكس نگفته بودم كه مسابقه داريم . تقريبا پدر يا برادر همه بچه هاي تيممون اومده بودند حتي پدر يكي از بچه ها كه روحاني بود هم اومده بود . از اينكه توي جايگاه كسي براي من نيومده بود يه جورايي احساس غربت مي كردم ولي برام عادي بود . كلا اين اخلاق از بچگي با من بود كه تو خونه كارامو براي كسي تعريف نمي كردم – هنوزم نميكنم - . بازي شروع شده بود . يكي از اون روزهاي سرد شهريور بود كه باد هم مي وزيد . حدود نيم ساعت از بازي رفته بود كه يك گل زدم . بچه هاي تيم ازخوشحالي اينقدر جيغ كشيده بودند كه صورتشون بنفش شده بود .يه جورايي ناراحت بودم ، از اينكه همش احساس مي كردم هيچكسي ندارم يه جورايي اذيتم مي كرد .

 گاهي اوقات حس ميكني نگاه يه نفر روت سنگيني مي كنه .  همش حس مي كردم يه نفر داره نگاهم مي كنه درست وسط زمين ايستاده بودم به اطرافم نگاه مي كردم ،  اصلا كسي منو نگاه نمي كرد . به بيرون نگاه كردم . يه لحظه سر جام خشكم زد . بابام بيرون ، پشت نرده ها ايستاده بود . به محض اينكه چشم تو چشم شديم خنديد و برام دست تكون داد . دوست داشتم اون لحظه مي دويدم سمتش و محكم بغلش ميكردم و داد مي زدم اين گل براي بابام زدم ، اما حيف ...

سلام پدر ، نه ! ، سلام بابا ، مي دونم هيچ وقت مسيرت به اين آبادي نمي خوره . ولي دوست داشتم چند خط اندازه يه عمر حرف كه تو دلم بود برات بنويسم . بنويسم كه قبول دارم چقدر بي معرتم و بگم كه بدوني اگه هستم به خاطر تو هستم ، بگم كه بدوني اگه نگاهامون از هم دور ، ولي قلبه من يكي كه به خاطر وجود تو مي تپه ... يه روزي يه جايي به يه بنده خدايي كه گنده تر از دهنش حرف زده بود گفتم تا وقتي من زندم  مثل كوه پشت بابام ايستادم . بعدش آقاجون اومد پيشونيم بوسيد و گفت .....

مي دونم چقدر دوسم داري ، مي دونم كه چقدر برات مهمم ، از همه رفتارات پيداست ، اين روزا كه پدرا و پسرا سر چيزاي كوچيك حرمت همه چيزو زير پاشون لگد مال مي كنن و هيچي براي هيچكس ارزش نداره ، ما چقدر خوبيم كه حداقل احترام همديگرو داريم . ‌وقتي دوستامو ميبينم كه ميشينن پشت سر پدراشون بدترين و زشت ترين صفت هارو به كار ميبرن به خودم اميدوار ميشم كه چقدر پدر خوبي دارم . كه هرچي دارم از همون يه لقمه نون حلال كه از عرق كارگري سر سفرمونه ، كه مي فهمم  چقدر شريفي . كه همينه كه گاهي اوقات روم نميشه تو چشات نگاه كنم كه همينه كه ازت خجالت ميكشم كه چقدر تو خوبي .

وقتي نويد برام تعريف كرد اون 15 روز عيد كه خونه نبودم ، وقتي از من حرف شد چطوري بغضت تركيد و تبديل به ابربهار شد فهميدم چشات بهم دروغ نمي گن ، فهميدم كه به فكرمي ، فهميدم كه چقدر به من وابسته اي و من چقدر نامردم كه از كنارت خيلي ساده ميگذرم ، اي واي به من كه قدر تورو نميدونم ، فقط براي من شرمندگي ميمونه ، اي كاش اين رفتارامو ناديده بگيري ! ....

نمي دونم چرا با اين همه علاقه باز از هم دوريم باز كلاممون بيشتر از سلام و خداحافظ نيست ،‌ نميدونم .

با اين وجود فقط مي خواستم بهت بگم تو براي من بهترين باباي دنيايي و من چقدر دوست دارم .

 

پینوشت : پنجشنبت مبارک !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 15:37 توسط آقای گنگ |

مدام با خود مي گفت : اگه بزاره برم تو زمين يه كاري ميكنم همه انگشت به دهن بمونن . فقط يه فرصت كوچك ميخواست كه نشان بدهد چند مرده حلاج است . ورزشگاه پر از جمعيت بود . مسابقه حساسي بود و تيم يك گل عقب . مربي هم تعويض ديگري به جز او نداشت و به ناچار او را وارد زمين كرد . دقايق پاياني بازي بود . هيچكس هچ اميدي به او نداشت . به محض اينكه وارد بازي شد توپ را زير پايش ديد . بايد تمام توانايي هايش را ثابت مي كرد . بايد به مربي مي فهماند كه بهترين بازيكن دنياست ، بايد كاري مي كرد كه به چشم تماشاچيان بيايد تا از اين به بعد فقط او را تشويق كنند تا مربي مجبور شود هميشه به او بازي دهد . توپ را حر كت داد و به سمت دروازه حريف دويد . مصمم بود . اولين بازيكن را از ميان برداشت نفر دوم و سوم را به راحتي آب خوردن كنار گذاشت نفربعدي كمي چغر بود ولي او نگاهش به دروازه بود اينطوري مشكلي براي حركت به جلو نبود . همينطور مي تازيد و مي رفت و هيچكس حريفش نمي شد . پشت محوطه جريمه بود . موقعيت را مناسب ديد و با قدرت به توپ ضربه زد همچون فرمانده ي هميشه فاتح و در ميان حيرت همگان ، توپ كنج دروازه نشت . گل . تماشاگر ها ديگر سر از پا نمي شناختند ، مربيان از خوشحالي به هوا مي پريدند و هم تيمي هايش به سمتش می آمدند ولي او انگار نه انگار . به سوي توپ رفت و دوان دوان توپ را در مركز زمين كاشت ومنتظر شروع دوباره بازي بود .

با سوت داور بازي شروع شد باز هم خيلي راحت توانست توپ را به مالكيت خود در بياورد . دوس داشت هنرش را به رخ همگان بكشد . نگاهي به دروازه كرد و با يك نعره حيدري توپ را به سمت دروازه شليك كرد ولي توپ با كمي اختلاف به اوت رفت ....

صداي مادر از آشپزخانه به هوا رفت : آي جز جيگر بزني ... كدوم شيشه‌ رو شكستي ؟ ... شب خودت ميدوني و بابات .

 

پینوشت : ببخشید چند وقتی غایب بودم

پینوشت ۲ : هفدهمت مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 23:33 توسط آقای گنگ |